تبليغاتX
اوج قصه ام .....

اوج قصه ام .....
ﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﺎر ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ ﺳﻜﻮﺗﻲ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎ ﻗﺒﻞ از ﻫﺮﻓﺮﻳﺎدي ﻻزم اﺳﺖ 
هه لوي دالاني

گاهی به لطف خداوند خود را همچون عقابی بر فراز آسمان می یابم.اما ناگاه فقط به خاطر لذت خوردن موشی ،

به سوی زمین خاكی شیرجه می زنم و
آسمانی بودنم را به موشی می فروشم

هه لوی دونیا

[ دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 ] [ 3:35 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]
از کلیه عزیزانی که به این صفحه ( پیچ  ) سر میزنند نهایت تشکر و سپاسگزاری رو دارم .

متاسفانه حجم فعالیت کاریم مدتیه که زیاد شده  و به همین علت مجبورم که از دنیای نت دور باشم .

باز هم سپاسگزارالطاف همگی عزیزان هستم  .


[ سه شنبه دوم خرداد 1391 ] [ 7:29 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

تا کنون دانسته اید که  :

هر کس 4 بار بگوید  :

لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ لَهُ الْمُلْكُ وَ لَهُ الْحَمْدُ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ يُمِيتُ وَ يُحْيِي وَ هُوَ حَيٌّ لَا يَمُوتُ بِيَدِهِ الْخَيْرُ وَ هُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

هزار هزار پاداش برایش می نویسد

و هزار هزار گناهش را پاک می کند

و هزار هزار پله او را بلند می کند


برچسب‌ها: دلتنگی های دینی
[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 9:39 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

عشق فقط عزیزمو دوستت دارم نیست !


عشق اینه که تو هر شرایطی باهاش باشی حتی اگه نفهمه ...


برچسب‌ها: دلنوشته ها
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 4:41 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

پیامبر گرامی اسلام (صل الله علیه و اله) :

درهای رحمت آسمانی در چهار وقت گشوده می شود.


۱- موقع باراش باران


۲-زمانیکه فرزند به چهره پدر و مادرش می نگرد.


۳- هنگام گشوده شدن درب کعبه


۴- هنگام برپایی مراسم عقد و عروسی


برچسب‌ها: دلتنگی های دینی
[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 2:43 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

مطمئن ترین راه به فساد كشاندن یك جوان این است كه به او بیاموزند برای كسانی كه مانند هم می‌اندیشند بیش از كسانی كه متفاوت می‌اندیشند، احترام قائل باشد...

                                                                        "نیچه"


برچسب‌ها: دلنوشته ها
[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 1:1 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

عاشقی خه‌ندێکی تۆم، با به‌س به‌ ئاھ و ناڵه‌ بم

بولبولم په‌روانه‌ نیم و حه‌ز له‌ سووتانم مه‌که‌!

غه‌مزه‌ده‌ی خۆتم، نیشانه‌ی تیری موژگانم مه‌که‌!
...
عاشقی ڕووتم عه‌زیزم! تیره‌بارانم مه‌که‌!

به‌س دڵم بشکێنه‌ به‌م ئه‌برۆیه‌ بۆ ماچی ده‌مت
مه‌مده‌ به‌ر تیغ و له‌سه‌ر هیچێ له‌ گریانم مه‌که‌!

چیم له‌ ئه‌برۆت داوه‌ من، پابه‌ندی زولفم، لێم‌گه‌ڕێ!
کافری عیشقم، به‌ قیبله‌ی خۆت موسوڵمانم مه‌که‌!

عاشقی خه‌ندێکی تۆم، با به‌س به‌ ئاھ و ناڵه‌ بم
بولبولم په‌روانه‌ نیم و حه‌ز له‌ سووتانم مه‌که‌!

دڵ به‌ من ناکا له‌به‌ر ئاوری ده‌روونم دێته‌ جۆش
تۆ - که‌ سووتانت نه‌دیوه- مه‌نعی گریانم مه‌که‌!

مه‌مده‌ به‌ر تابووری موژگانت هه‌تاکوو غه‌مزه‌ بێ
ها به‌ جارێ بمکوژه‌! یه‌خسیری تورکانم مه‌که‌!

سه‌د که‌ڕه‌ت کوژراوی یار بم لێم مه‌پرسه‌ ئه‌ی ته‌بیب!
ده‌ردی یارم خۆشتره‌ ،  بێهووده‌ ده‌رمانم مه‌که‌!

پێم بڵێ: یاقووت و ڕیحان خه‌تتی کامیان خۆشتره‌؟
وا غه‌واره‌ی چاو و ئه‌برۆ و له‌علی خه‌ندانم مه‌که‌!

په‌نجه‌که‌ی پاکی له‌سه‌ر خوێنی وه‌فایی بۆته‌ گوڵ
ده‌مکوژێ و پێشم ده‌ڵێ: ”ئالووده  ‌دامانم مه‌که‌“!

 
زينده ياد  وه‌فايی


برچسب‌ها: اشعار كردي
[ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 ] [ 3:23 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]
پياوێك چووه لاى پياو چاكێك و ووتى :
مامۆستا من خێزانم هه‌يه و پاره‌شم هه‌يه ده‌م...ه‌وێ ژنێكى تر بێنم

بۆ ئه‌وه‌ى كێشه‌ى شووكردنى كچێك چاره‌سه‌ر بكه‌م ..!



مامۆستاكه ووتى : پاره‌كه بده‌ به‌ گه‌نجێكى هه‌ژار ...

با ئه‌و كێشه‌كه‌ى كچه‌كه چاره‌سه‌ر بكات و بيخوازێ ...!



تۆش پاداشت و خێرى هه‌ردووكيان به ده‌ست دێنى ..!


برچسب‌ها: دلنوشته ها
[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 11:58 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

هر وقت فقيري را در خيابان ديدي آن وقت است كه ثروتمندان دزدي مي كنند.

                                                             (زنده ياد شيخ متولي الشعراوي)

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 3:56 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

اشك هايم را هديه و تقديم مي كنم به تمام شهيدان و جانبازان شيميايي و زجر ديدگان جنگ تحميلي علي الخصوص شهيدان و جانبازان سردشت - نودشه و  ((هه له بجه ي شهيد )):

مادر جان آرام بخواب .

آرام سر بر بالشتك سنگيت بگذار ديگر صدايي نخواهيم شنيد از توپ و تانك دشمن بعثي و نه از هواپيماهاي بد صدام

مادرجان مي دانم خسته تر از زمانه اي اما ....

آرام و شيرين بخواب ... چون هرگز كسي ما را از خواب بيدار نخواهد كرد و اذيت مان نخواهد كرد ...

مادر جان حالا همه فرزندان و خانواده ات بجز پدرپيرم در آغوش پر محبت خداي مهربان سكني گزيده اند .

مادرعزيزم ( دايه گيان) فقط دلم براي پدرم تنگ ميشود چون سينه اش خيلي خس خس مي كند  و درد دارد .

نميدانم چرا .... فقط مي دانم هميشه اشك هايش با دردهايش اميخته مي شوند

از روزي كه ما به آسما ن پرواز كرديم او از درد سينه شيميايي شده اش ومريضش مي نالد.

نمي دانم شايد هم از درد دوري و فراق ما باشد .

مادرجان مي توانم از خدا درخواست كنم كه پدرم كمتر اشك بريزد ...

اخر دلم برايش مي سوزد . تحمل ديدن گريه ها و اشك هايش را ندارم .

آخر پدرم گناه دارد ...

كسي نيست كه اسپريش را از داروخانه بخرد ...

پولش هم تمام شده ...

دايه گيان(مادرم)  بيا با هم يواشكي به خدا بگوييم كه :

خداي مهربان پدر پير و مهربانم را هم به آغوش خودت و پيش ما بيار .

  1390/12/04

........................................................................................................................................

در آستانه سالروز بمباران شیمیایی حلبچه -  جمعی از وبلاگ نویسان پاوه ، در راستای زنده نگاه داشتن یاد و خاطر شهدای بمباران شیمیایی این شهر و کشتار دسته جمعی و ددمنشانه رژیم ساقط شده بعث یادمان حلبچه را با ایجاد وبلاگی زنده نگه مي دارند .

براي لينك فراخوان يادمان هه له بجه لطفا برروي  آدرس زيركليك  فرمائيد

http://www.kalyan.mihanblog.com/
[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 10:53 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]


های غه فله ت تا که ی هام سه فه ر ویه رد

بیدار به ر جه خاو کاروان ویه رد
هه ر چی دیت وه چه م شی وه سه فه ر دا
هه ر چی موینی هانه گوزه ر دا
………………..


ای پرنده مهاجر

سفرت سلامت

اما

به کجامیری عزیزم قفسه تموم دنیا


روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری

وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری


میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت


واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم

دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم


آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت

تا بخوای بر گردی خونه گم میشی تو باغ غربت


واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم

دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم


آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه

تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه


آوازه خوان دل من  ( سیاوش قمیشی)

 

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 9:55 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

برچسب‌ها: اشعار هورامي
[ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 1:21 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

گرگ­ها بسیار دقیق و حساب شده عمل می­کنند

به سراغ گلّه­ای می­روند که حفاظش عیب و نقصی دارد

انگار راه را که باز می­بینند طمع به دلشان می­افتد.مانند بعضی از انسانهای امروزی و دیروزی و فردایی...

گرگ­ صفت های جامعه هم عیناً از گرگ های طبیعت الگو گرفته­ اند

هر کجا نقصی می­بینند دلشان به طمع می­افتد.

حقّا که کلام خداوند زیبا و حکیمانه است

آنجا که می­فرماید:

«به گونه ای سخن نگویید – و عمل نکنید- که بیماردلان بر شما طمع کنند»

[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 9:54 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

خواهر کوچک و معصومم خجالت نکش

این کسان دیگری هستند که باید از تو و امثال تو خجالت بکشند

 

گناه تو نیست ‌‌ای دخترکم که به جای درس و مشقت باید آدامس بفروشی ..

 گناه تک تک ماست که بی‌ عدالتی میبینیم و سکوت می‌کنیم!


[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 2:21 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

پیرزن زل زده بود به مردمی که میوه می خریدن پیرزن با خودش فکرکرد چی میشد اگر اون هم می تونست برای خونه میوه بخره چشمش افتاد به میوه های خراب بیرون مغازه با خودش گفت خوبه سالم ترهاشو برداره, تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت:دست نزن برو دنبال کارت.....

پیرزن زود بلند شد چند تا از مشتریها نگاهش کردند خجالت کشید راهش رو کشید و رفت

خانمی صدایش زد:مادرجان ,مادرجان پیرزن ایستاد برگشت و به زن نگاه کرد زن لبخندی زد و گفت: اینها رو برای شما گرفتم سه تا پلاستیک دستش بود پر از پرتقال و موز و سیب پیرزن گفت :ممنون من مستحق نیستم .

زن گفت اما من مستحق هستم مادر من مستحق داشتن شعور انسان بودن هستم و محتاج کمک به همنوع.

اگه اینارو نگیری دلم رو شکستی و میوه هارو داد و سریع دور شد گرمای مهربونی زن تاهفته هاپیرزن رو گرم کرد.

ما همیشه فکرمی کنیم که برخی آدما محتاجند و ما باید به آنها کمک کنیم ...

ولی  یادمان نرود كه ما بيشتراز آنها  محتاجیم که به دیگران کمک کنیم .

بیایید قرار بگذاریم يادمان نرود كه شايد روزي ما جاي آنها قرار بگيريم .....

ئه دآ  


برچسب‌ها: داستان کوتاه
[ جمعه دوم دی 1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته

‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده

‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته

 ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

 آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند ..

اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟

ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است.

آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

ازکتاب  گهر های اندیشه استاد ( دکتر شریعتی)


برچسب‌ها: دلتنگی های دینی
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 5:33 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]
اللهم انك تسمع كلامنا

اللهم إنك تسمع كلامنا.. وترى مكاننا.. ولا يخفى عليك شيء من أمرنا.. نسألك مسألة المسكين.. ونبتهل إليك ابتهال الخاضع المذنب الذليل.. ندعوك دعاء من خضعت لك رقبته.. وزل لك جسمه.. ورغم لك أنفهُ.. وفاضت لك عيناه.. يا من يُجيب المضطر إذا دعاه.. يا الله.. يا رب.. يا سامع الدعاء.. يا غافر السيئات.. يا ولى الحسنات.. يا مُجيب دعوة المضطرين.. يا من لا تراه العيون.. ولا تخالطهُ الظنون.. ولا يصفهُ الواصفون.. ولا تغيره الحوادث.. ولا يخشى الدوائر.. يا من يعلم عدد مثاقيل الجبال.. وعدد قطر الأمطار.. وعدد ورق الأشجار.. ومكاييل البحار.. يا الله. اللهم ارحمنا إذا أتانا اليقين.. وعرق منا الجبين.. وبكى علينا الحبيب والغريب.. اللهم أرحمنا إذا اشتدت السكرات.. وهوت القوة والقدرات.. اللهم ارحمنا يوم تذهل كل مُرضعة عما أرضعت.. وتضع كل ذات حملِ حملها.. وترى الناس سُكارى وما هُم بسكارىَ.. ولكن عذابك شديد.. اللهم ارحمنا إذا زلزلت الأرض زلزالها.. وأخرجت الأرض أثقالها.. اللهم أرحمنا إذا أورينا التراب.. وغُلّقت من القبور الأبواب.. فإذا الوحدة والوحشة وهول الحساب.. اللهم أرحمنا إذا أُقمنا للسؤال.. وخاوننا المقال.. ولا ينفع مالٌ ولاجاهٌ ولا عيال.. اللهم ارحمنا إذا لم يذكرنا ذاكر.. ولم يسترنا ساتر.. فلا أملَ إلا فيك يا قاهر يا غافر يا ساتر. اللهم ارحمنا يوم يفر المرء من أخيه.. وأمه وأبيه.. وصاحبته وبنيه.. ارحمنا يوم تُبدل الأرضُ غير الأرضِ والسماوات.. اللهم ارحمنا يوم تقول لجهنم هل امتلأت.. وتقول هل من مزيد.. ربنا أنت الذى خلقتنا وتهدينا.. وأنت الذى تطعمنا وتسقينا.. وإذا مرضنا فأنت تشفينا.. ربنا نطمع أن تغفر لنا خطيئاتنا يوم الدين.. ربنا هب لنا حُكما وألحقنا بالصالحين.. واجعل لنا لسان صدقِ فى الآخرين.. واجعلنا من ورثة جنة النعيم.. واغفر لنا يا رب العالمين.. ولا تخزنا يوم البعث يوم لا ينفع مالُ ولا بنون.. إلا من أتاك يا ربنا بقلب سليم.. اللهم ارحمنا بالقرآن.. اللهم يا رحمن اجعلنا من عبادك الذين يمشون على الأرض هونا.. وإذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.. ربنا اصرف عنا عذاب جهنم.. إن عذابها كان غراما.. إنها ساءت مُستقرا ومُقاما.. ربنا هب لنا من أزواجنا وذرياتنا قرة أعين.. واجعلنا للمتقين إماما.. واجعلنا من الذين يجزون الغرفة بما صبروا ويلقون فيها تحية وسلاما. اللهم اجعلنا لكتابك من التاليين.. ولك من العاملين.. وإلى حلاوة خطابهِ مستمعين.. وعن النيران مزحزحين.. وفى الجنات منعمين.. ولا من رحمتك آيسين.. برحمتك يا أرحم الراحمين.

التماس دعا 
برچسب‌ها: دلتنگی های دینی
[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 2:34 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

برای خودت زندگی کن
کسی‌ که ترا دوست داشته باشد
با تو میماند برای داشتنت می‌جنگد
اما اگر دوست نداشته باشد، به بهانه‌‌یی میرود ...



برچسب‌ها: دلنوشته ها
[ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 12:43 بعد از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]
زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟


برچسب‌ها: داستان کوتاه
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 1:23 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

عزيزان و دوستان من  . از ته قلبم صميمانه برايتان آرزوي موفقيت و شادكامي  را دارم
شاد و تندرست باشید.

التماس دعا


برچسب‌ها: داستان کوتاه
[ چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ] [ 1:9 قبل از ظهر ] [ هه لوي دالاني ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه باديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند .
و صداي قلبت آبرويت را به يغما و تاراج مي برد .
مهم نيست كه او مال تو باشد ....
مهم اين است كه فقط باشد ....
زندگي كند ...
نفس بكشد ...
و...
لذت ببرد ...
حال با هر كسي و هر چيزي و هر زمان و مكاني كه باشد مهم نيست ....
فقط باشد
باشد
و باشد
چون ....
عشق هنر معشوق نیست...
هنر عاشق است....
رستم را فردوسی رستم کرد...
شمس را مولانا به ما آموخت...
کسی از حسن لیلی خبر نداشت...
شیرین شاید در کوشک خسرو می افسرد....
...و چه خوش مي فرمايد سيد اشعار ((مولانا)) كه :

اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
و گر من دست خود خَستم همو درمان من باشد

نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
... بمیرد پیش من رستم چو او دستان من باشد

زهی حاضر! زهی ناظر! زهی حافظ! زهی ناصر!

زهی اِلزام هر منکر! چو او برهان من باشد
موضوعات وب